![]() |
![]() |
|
| بیمار خنده های تو ام ... . |
|
چرا اینقدر دور و در سایه؟ بیا چراغ برایت می اورم. |
|
+ نوشته شده در
سی ام دی 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
گاهی فکر کردن به گذشته اونقدر برام ترسناکه که ترجیح میدم به تصور اینده ای که می دونم هیچ وقت نمیاد خوش باشم ... درگیر روزمره ام ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم آذر 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
باید بروم باید تمام این کابوس ها بی خابی ها بیداری ها را بردارم و بروم ... * پ.ن: این را خودم دوست ندارم ادامه بدم. نه اینکه نتونم. نمیخام !
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
برای رفتن
بهانه های تو بزرگ برای ماندن بهانه های من بزرگ بهانه هات بی شمار بهانه هام بی شمار... * پ.ن : ننوشتن طولانی... باعث این افتضاح شد !
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
روزهای پاییزی سرد و غمگین و بی آفتاب. تو شبیه آفتاب. من شبیه پاییز. * پ.ن : سردمه ....
|
|
+ نوشته شده در
هفتم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... * پ.ن: دلم برای خودی که اینجا " جا " گذاشتم ، تنگ شده بود و مرا برگرداند...
|
|
+ نوشته شده در
پنجم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
پایان کار وبلاگ رو اعلام میکنم... * پ.ن: نقطه . |
|
+ نوشته شده در
دوم مرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
صبح می شود. ظهر عصر شب . و باز صبح می شود. و من این تقویم را ورق می زنم . و تو نمی آیی که نمی آیی. و این زمین امتداد می یابد در جهت روزگار دیگری. و این شهر رنگ عوض می کند. و این تاریخ نو می شود. و همه چیز کهنه ... . من اینجا وقتی سیگار هایم تمام شود خاطرات تو را پک می زنم . تو بر نمی گردی که نمی گردی ! * پ.ن: صبح شده . |
|
+ نوشته شده در
پنجم تیر 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
این روزها هوا سرد نیست. و سر ها در گریبان نمی ماند. ولی هنوز بی جواب می ماند سلام هایی که در پی همدردی اند ... * پ.ن: زمستان است ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوم تیر 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
پریدن از این پنجره به سوی آن پرتگاه جراتی می خواهد که این روزها در کسی سراغ ندارم ! پرنده شو... بپر ! * پ.ن: دلم را گرفته است درد ! |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
هیچ کجای این جهان جایی شبیه قلب تورا ندارد. گرچه میان ابهام احساسات قلب من نبودن تو بزرگترین پاسخ در ماندگاری توست ! * پ.ن: بزرگترین خاصیت معشوق ، نبودنشه ! |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
لبخند های تو را می شمرم ، و به آب و درخت و آینه شک می کنم. می دانم همه ی اینها یک توهم پیچده در این شب خردادی ست و تو اینجا نیستی ... * پ.ن: شب های خردادی ، دلگیرترین شب های سال اند ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
چه تفاوت جالبیست میان خاطره های دور و حرفهای نزدیک ! * پ.ن: فاصله ات رو با آدمها حفظ کن! آدمها تغییر می کنند... |
|
+ نوشته شده در
بیستم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
این روزها که من با خودم هم حرف نمی زنم ، و این زمین سنگی ، جای خوبی برای راه رفتن نیست ، و سرما بیداد می کند ... چرا قلب تورا گرم کنم به بوسه ای نوازشی اشتیاقی ؟ * پ.ن: می شنوی ؟ صدام قطع شده ! |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
خابم نمی برد. در آغوش این همخابه ی سپید . یخ می کنم . و روی تنم برف می نشیند... * پ.ن: آخ از این دیوار کنار تخت...
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من اینجا بالا آورده ام تو را ، با درد!
|
|
RSS
|